نوشته هایی از رو دست مردم (90)
(بوشهر – 3 دی ماه 1387) وقتی اومد دفترم، خیلی خودم را کنترل کردم که معمولی نشون بدم. اعصابم را جویده بود. از میون 17 شاگرد دبیرستان بزرگسالان، تنها اون تو درس من افتاده بود. نمره ها را پشت شیشه ی دفتر مدرسه آفتاب داده بودن. دم دفتر خیلی شلوغ بود. راهی بین شان یافتم و بی توجه به ان همه سر و صدا سمت ماشین رفتم. آدمای پیله ای بودن و مث جماعت مشایعت کننده ی تابوت، دنبال من گرفته بودن. (دنباله در ادامه مطلب)
(تهران - دوشنبه 8 بهمن 1387 ، مقابل ساختمان وزارت اقتصاد) اصرار داشتند که ازشون مداد بخرم. دو بچه ی حدودای دوم و سوم دبستان. چقدر شبیه به هم بودن. صورتاشون از سرما سرخ شده بود. بساط کوچکی رو زمین پهن کرده بودن. زمین یخ زده و سرمای بهمن ماه، بی قرارشون کرده بود. هی مرتب پاهاشونو عوض می کردن و دستاشون هم به هم می مالیدن. (دنباله در ادامه مطلب)
این آقای مارشال هم چیز تحفه ای بوده ها. اصطلاح دهکده ی جهانی مک لوهان، یه جورایی لقمه ی دور سر چرخونده ی همین ضرب المثل آدم به آدم می رسه ی خودمونه. رفته بودم بازدید شرکت تعاونی سهام عدالت. تو انبوده پرونده های گرد و خاک خورده، از تو زونکن، فرمی به چشمم خورد که چقدر صاحبش برام اشنا بود. "ماه زینب جمالی". خیلی وقت پیشتر به درخواست یکی از شاگردام رفته بودم تو اون روستا و این موجود عجیب رو کشف کرده بودم.
(اهرم – 13 بهمن 1387) نامه ی رئیس شعب استان بانک مسکن را بهم نشون داد و از داستانی که سرش درآورده بودن برام گفت. نامه ای به رئیس جمهور احمدی نژاد می نویسه و از او می خواد تا بهش کمکی بشه تا بتونه برای خانواده ش سرپناهی جور کنه. نهایتا شعبه مرکز، نامه ای میزنه و از شعبه ی شهرستان می خواد تا یه وام 8 میلیونی به این آدم بدن. درد سرتون ندم. شما خودتون دیگه حساب کنین کاری را که بانک ها سر مردم در می آرن. دو سه برابر، شایدم بیشتر سر این بی زبون درآورده بودن. (دنباله در ادامه مطلب)
پارسال همراه داییش اینا اومده بودن سیزده بدر.سال اول راهنمایی بود. با نشاط و پر جنب و جوش که معمول این سن و ساله. دختر خوش بر رویی بود. یه کمی از سنش بالاتر می زد. تا دخترم را دعوا نکرده بودم از شلوغی و جار و جنجال دست بر نداشتن. وقتی دیشب خبرش رو از خانمم شنیدم شوکه شدم. دختره را می خوان شوهر بدن. (دنباله در ادامه مطلب)