عروسکی برای عروس

پارسال همراه داییش اینا اومده بودن سیزده بدر.سال اول راهنمایی بود. با نشاط و پر جنب و جوش که معمول این سن و ساله. دختر خوش بر رویی بود. یه کمی از سنش بالاتر می زد. تا دخترم را دعوا نکرده بودم از شلوغی و جار و جنجال دست بر نداشتن. وقتی دیشب خبرش رو از خانمم شنیدم شوکه شدم. دختره را می خوان شوهر بدن. آخه مگه می شه. بابا تو همین مسیر برگشت سر خرید یه دونه عروسک زاقارتی دو ساعت نشست و گریه و زاری کرد. آره چرا نمی شه. تو یه خونه با چند بچه و یه پدر بیکار، سیر کردنشون هم مایه ی فخر و هنره. دعوت شده بودیم واس سفره ی عقد و نامزدی عروسی که اون روز تو حسرت بدست آوردن عروسکی دو سه هزار تومانی مانده بود. جوانی ش رو میانبر زده بودن و اینک او را آماده می کردن تا خود، عروسک بختِ آینده باشد. طفلکی غرق شادی بود و مالامال هیجان. انگار پای بازی عروسک بازی اش نشسته بود. گمان می کردم شاید هم نداند او را برای کدام سرنوشت، سپید پوش کرده اند. بازی کودکانه اش رنگ جدیت به خود گرفته بود. من رو که دید چه خنده ای زد. از خنده های بی قید و ساده ی دوران کورکی. شاید یاد دعوای اون روز افتاد، نمی دانم. خنده های معصومانه ی کودک بیچاره، حرکات بچه گانه سر و دستی که نشون می داد، نگاه های گاه و بیگاهی که به لباساش می نداخت و خودش رو برانداز می کرد، قاطی نگاه های مبهم و احساسات در هم مهمانان، به جشن عروسی، وضع خاصی داده بود. نگاه عروس که تو زاویه ی وول خوردن بچه ها و سر و صدای گیج کننده شون ثابت مانده بود، در متن همهمه  و غریو شادی زن های فامیل، چیز قابل توجهی به نظر نمی رسید. نوبت کِل زدن زن ها شده بود ...