تو نیمه های شب اوایل خرداد سال ۸۲،  وقتی با شکستن شیشه های اتاق و لهیب شعله های آتش فروزانی که ماشین و خانه م را در کام خود می کشید، از خواب پریدم، دریافتم که حماقت تا چه میزان می تواند ویرانگر باشد. بچه ها را به یه مکافات از ساختمون بیرون کشیدم . آسمان محلی که برای بهبود وضعش از هیچ کوشش و تقلایی دریغ نمی کردم، حالا از دود این سیاهکاری پر شده بود. 

(لطفا بقیه را در ادامه مطلب دنبال فرمایین)