تنگستان ما و داستان دزد قوچ مولانا
مرد ساده دلی که دست تنگی و کسادی وضع و بی رونقی زندگی به ستوهش آورده بود، در اندیشه ی تحولی در زندگی اش، راه شهر را در پیش گرفت تا شاید با فروش آخرین سرمایه ی منقول و غیر منقولش که قوچ منگوله پای فربهی بود، به این اوضاع حسین قلی خانی خود خاتمه دهد. در بین راه، درویش خرقه پوش زبان بازی به تورش خورد و پیری بهانه کرد و پرهیزگارانه و لنگ لنگان، از عقب او پیش می آمد. درویش در همان حال که ریاکارانه، فکر و تصمیم مرد ساده لوح را می ستود، در فرصتی طناب را برید و قوچ را با خود برد. مرد که اکنون بجای نصیحت های اطرافیان دلسوزش، با حرفهای دلگرم کننده درویش سرمست شده بود، بی وقفه راه می پیمود تا اینکه سبکی طناب مرد را متوجه مصیبت خود کرد. تلاش و تقلای بی حاصل، مرد را از اندیشه ی اولیه ی خود و نیز غم قوچ به یغما رفته، غافل نمی کرد. تا اینکه فریاد و گریه ای او را متوجه خود نمود. صدای حزین مرد آراسته ای بود که جانسوزانه اشک می ریخت. عابر آراسته، ابتدا ماجرای مرد ساده دل را شنید و سپس به او گفت که کیسه ای پر از صدها سکه ی زرش، به درون چاه افتاده و اگر قبول کند آنرا از چاه درآورد، نصف آن را به او خواهد بخشید و این طوری هم ضررش جبران می شود و هم می تواند به بی سرو سامانی اش پایان بخشد. مرد ساده لوح، درویش دزد قوچ را از یاد برد و دل به وعده ی عابر آراسته سپرد. لباسهایش را کند و درطرفه العینی، به درون چاه رفت. پس از جستجوی بسیار، در حالیکه غرق عرق و نزار از خستگی بود، از چاه بیرون آمد. مرد آراسته رفته بود و خبری از لباس ها نبود...
حکایت تنگستان ما، مصداق مرد مالباخته ی دل سپرده به وعده های بی سرانجامی است که مدتهاست بر لبه ی چاه داستان مولانا نشسته و به نیت ایجاد تحولی در روزگارش، در انتظار ستاره ی اقبال خود است.
37 سال است سرزمین زرخیز و دلاورپرور رییسعلی و مردان قابل و شایسته اش از دسترسی به کرسی نمایندگی مجلس باز می ماند. و هر بار با ترفند و دسیسه ای.
37 سال است این جماعت تنگسیر از نشاندن یک فرزند رییسعلی بر کرسی خانه ی ملت، آرزو بر دل مانده و فرزندان دلیری و سرفرازی، ناچسب بی کفایتی و کم توانی، آزارشان می دهد. داغی را که کسانی بر دل و انگش را بر پیشانی اش نهاده اند که سالهاست با ابزار جهل و خرافه و قدیس بازی، گلیم سرنوشتش را سیاه بافته و شرنگ باور بی مقداری و ناتوانی را به کامش در ریخته اند. قوچ فرصت هایش ورپریده و در عرض سالهایی که دهاتهای شهرستانهای اطراف به شهرهایی آباد تبدیل شدند، والیان اهرم، تنها سنگ جدولهای خیابان راسته ی وسط شهر را می بینند و تنها دغدغه ی مسوولان دلوار، شده مرده ریگ درآمد غرفه های ایام نوروز...
دردمندانه اینکه حضرات مجلسی، پیش از دیگران، در صف مقدم مدعیان خوشبختی و تحول سازی ایستاده و ستاره ی وعده های چاره گشا و درمانگرشان را نیز پیشدستانه در آسمان اقبال جماعت منتظر پر داده اند. از مجلس رفته های 16 ساله ها و 8 ساله و حتی ... همه و همه، باز در اینجا حاضرند. بی اندک ملالی از روبرو شدن با مردمی که قرار بوده در دردها و سختی ها، همراهشان باشند، با قوانین چاره گشا و طرحهای کارآمد، از بار مشکلاتشان بکاهند. دفترچه های پرشمار اقساط بانکی اشان را ببینند، گله های جوانان بیکارشان را دریابند ...
اما در همین مجلسی که از رحیمی معاون متخلف رییس جمهور سابق، 177 نفر پول خلاف می گیرند، حقوق مادام العمر تصویب می کنند، وامهای میلیونی به نمایندگان می دهند... بر 3 هزار و 8 هزار و 12 هزار میلیارد پول به غارت رفته ی بیت المال چشم می بندند... و تازه اگر شورای نگهبان اجازه اشان می داد، اراده کرده بودند تا با استانی کردن انتخابات مجلس، فاتحه نظام اسلامی را هم بخوانند...
نقطه. آنها سر خط هستند. اول صف. محکم و پر طمطراق.
چه رویی دارند مردم.
مرد قوچ باخته و بی رخت و لباس، تازه دریافته که درویش خرقه پوش، همان دزد آراسته ی لباس هایش است. آسمان اقبال دوباره پر ستاره می شود. قصه همچنان باقی است ...
به نام رب جلیل