نظریه پردازی در جامعه شناسی (1)
تفسیر گرایی و هرمنوتیک در جامعه شناسی
نگاه کلی :
تفسیرگرایی به صورت کلی برآن است تا توجه و تاکید را از تفسیر سطحی و مبتذل به سمت معنای نهایی و خالص امور (و آثار) بکشاند . تفسیر گرایی معنای امور و آثار و اعمال را ، با توجه به زمینه ها و اقتضائات و شرایط همزمان آن امر یا عمل ، جستجو می کند .
تاریخچه :
با عبور از قرون وسطی و از میان رفتن سیطرهٔ مسیحیت کاتولیک، کتاب مقدس از زیر سایهٔ کلیسا خارج شد و به میان مردم آمد. در این زمان که مردم برای خواندن و فهم کتاب مقدس به آزادی رسیده بودند، نیاز به قواعدی بود تا از هرج و مرج در تفسیر پیشگیری کند و به خوانندگان، برای فهم درست و درک معنای اصلی متون راهکاری نشان دهد. شلایرماخر و ویلهلم دیلتای دو تن از دانشمندان این دوره بودند که اصول اولیهٔ دانش هرمنوتیک را در قرن نوزدهم بنیان گذاردند. این دو معتقد بودند که یک معنای غایی و یک فهم نهایی از اثر وجود دارد؛ وظیفهٔ مفسر است که با شناخت اثر، بررسی نشانههای درون متنی و اصلاح روش تفسیر تلاش کند تا بدان «معنای نهایی» دست یابد. دیلتای همچنین معتقد بود که برای فهم بهتر متن، باید به نیت مؤلف پی برد و دانست که او متن مورد نظر خود را به چه منظور و با چه هدفی آفریدهاست. اشکال نظریات دیلتای این است که دستیابی به قصد و نیت مولف، به جهت بعد زمان و مکان، همیشه مقدور و میسر نیست.
هرمنوتیک
فلسفی :
در
قرن بیستم میلادی، تحول بزرگی در هرمنوتیک روی داد و این دانش پا به عرصهٔ تازهای گذاشت که عوامل اصلی این تحول
را باید دانشمندان و فیلسوفان نامداری چون فردریش نیچه، مارتین هایدگر، هانس گئورگ
گادامر، پل ریکور و ... دانست. در این دوره به جای تلاش برای روشمندسازی
شیوهٔ
فهم، بحث از ماهیت فهم به میان آمد. فیلسوفان این عصر در صدد اثبات این نکته بودند
که چیزی به نام «فهم نهایی» و مؤلفهای
تحت عنوان «نیت مؤلف» مطرح نیست. فهم آن چیزی است که در اندیشهٔ مفسر نقش میبندد. فهم هر مفسر ریشه در
زمانه، جامعه، فرهنگ و تربیت او دارد و این عوامل، محدودهٔ
عملکرد ذهن مفسر را ناخودآگاه در حصار میگیرد؛ او نمیتواند بیرون از این دایره
بیندیشد و بفهمد. بنابراین فهم امری اتفاقی و مسبوق به پیشینهٔ تاریخی مفسر است که به شکل یک واقعه (event) درون ذهن وی شکل میگیرد و به هیچ روی
قابل کنترلکردن و تعریف در قالب روش و راهکار نیست. درک و استنباط هر خواننده،
منحصر به خود اوست و به تعداد خوانندگان یک متن، فهمهای متفاوت وجود خواهد داشت.
اشکال
عمدهٔ
نظریات هرمنوتیک فلسفی این است که با نفی روش، هر فهم و استنباطی از اثر را قابل
توجیه میداند و این امر را طبیعی و ناگزیر قلمداد میکند و بدینوسیله، راه را بر
قرائتهای متفاوت و بعضاً متضاد از یک اثر میگشاید.دو اثر مشهور این دوران یکی
کتاب «هستی و زمان» از هایدگر و دیگری «حقیقت
و روش» از گادامر است.
هرمنوتیک
مدرن
در دوران معاصر تلاش زیادی صورت گرفتهاست تا برخلاف هرمنوتیک فلسفی، شیوه و راهکاری خاص برای دستیابی به فهمی واحد ارائه شود. نمایندگان بزرگ این دوره «امیلیو بتی» (Emilio Betti) و «اریک هرش» (Eric Donald Hirsch) با نقد نظریات هایدگر و گادامر سعی در احیای آموزههای هرمنوتیک کلاسیک دارند و میکوشند برای دغدغههای ذهنی اشلایرماخر و دیلتای قاعدهای منسجم و اصولی تعریف کنند: قاعدهای که هم «روش در فهم» را توجیه کند و هم به دریافت «فهم نهایی» از اثر نائل گردد. اریک هرش عقیده دارد که در تفسیر متن، دو برداشت مستقل از یکدیگر وجود دارد: نخست معنایی که از الفاظ متن دریافت میشود؛ دیگری شواهد آن معانی در دورانی که اثر تفسیر میشود. سپس توضیح میدهد که معنای لفظی همواره ثابت است، اما شواهد آن معنا، در هر دورهای فرق میکند. مثلاً معنای «قلم» در یک دوره ممکن است به «قلمنی» اطلاق شود؛ در دورهٔ دیگر به «مداد زغالی» و زمانی هم به «خودنویس»! اما در تمامی این سه دوره، معنای قلم یک چیز بیشتر نیست: «وسیلهای برای نوشتن»! وی معتقد است که اگر چه همیشه نمیتوان به معنای نهایی مورد نظر مؤلف دست یافت، اما با استخدام و تنقیح روش، ضمن نفی دریافتهای نادرست و لغزان، میتوان به درجهای از فهم دست یافت که درستتر از بقیه و نزدیکتر به خواستهٔ آفرینندهٔ اثر باشد، زیرا تفاسیر مختلف نمیتوانند همگی صحیح باشند.
تفسیر گرایی در جامعه شناسی :
بر اساس نظر ریتزر سه پارادایم غالب در جامعه شناسی وجود دارد که عبارتنداز: 1- پارادایم اثبات گرایی یا پوزیتیویستی، 2- پارادایم تفسیر گرایی، 3- پارادایم انتقادی
تفسیر گرائی در روش
شناسی، امور اجتماعی را همچون شیء فرض نمیکند که از طرق رایج علمی قابل تبیین باشد
. از دیدگاه تفسیرگرایانه، آنچه کنش انسانی (اجتماعی) را از حرکت اشیای فیزیکی
متمایز می کند آن است که کنش انسانی (اجتماعی) ذاتاً معنادار است. بنابراین، برای
فهم یک کنش اجتماعی خاص (مانند دوستی، ازدواج، دعا و آموزش)، محقق باید معناهایی
را بفهمد که آن کنش را می سازند. چون کنش انسانی بدین شیوه درک می شود، فرد می
تواند تعیین کند که یک چشمک، چشمک نیست؛ یا که یک لبخند می تواند به عنوان دهن کجی
یا دوست داشتن تفسیر شود؛ یا که بسیاری از حرکت های فیزیکی متفاوت می تواند به
عنوان اعمال التماس تفسیر شود؛ یا که حرکت فیزیکی یکسان بلند کردن دست می تواند
بسته به زمینه و نیات کنشگر در تنوع عنوان دعا، تاکسی گرفتن یا اجازه گرفتن برای
صحبت تفسیر شود.
درک معنای کنش مستلزم آن است که فرد شیوه های خاص عمل کنشگران را تفسیر کند. این
فرآیند تفسیر یا درک به طور متفاوت نمایانده می شود .
جامعه شناسی در دهه های اخیر بشدت تحت تاثیر تفسیر گرایی بوده است . تا جایی که
نظریه های بزرگی همچون کنش متقابل نمادین و جامعه شناسی
پدیدار شناسی و روش شناسی مردمنگارانه از دل این رویکرد بنیادی برآمده است . در
جامعه شناسی های تفسیر گرا و معنا گرا مانند کنش متقابل نمادین عموما روشهایی
همچون درون نگری همدلانه یا همذات پنداری توصیه می شود.
درون فهمی در آثار اولیه ویلهلم دیلتای به چشم می خورد. دیلتای معتقد است که فهم
معنای کنش انسانی مستلزم فهم آگاهی ذهنی یا نیت درونی کنشگر است. بنابراین، درون فهمی متضمن نوعی از
همذات پنداری همدلانه با کنشگر است. همذات پنداری همدلانه در قلب هرمنوتیک عینیت
گرا یا محافظه کار قرار دارد. این رویکرد
به تفسیرگر امکان می دهد تا به منظور بازتولید معنا یا نیت کنشگر از شرایط تاریخی
اش استفاده نماید.
دیگر شیوه تعریف مفهوم فهم تفسیری در آثار جامعه شناسان پدیده شناس و روش شناسان
مردمی
- سیکورل و گارفینگل- یافت می شود. متأثر از آثار آلفرد شوتس، اساساًً تحلیل پدیده
شناختی مربوط به فهم این مطلب است که چگونه هر روزه جهان بین ذهنی (جهان زندگی)
ساخته می شود. هدف فهم، این است که چگونه معناداری کنش های خود و دیگران را تفسیر
می کنیم و چگونه تکوین معناهای عینی کنش در ارتباطات بین الاذهانی افراد در جهان
زندگی اجتماعی را بازسازی می کنیم.
شاخص پذیری و انعطاف پذیری دو ابزار مفهومی مورد استفاده در این بازسازی هستند. انعطاف پذیری بدین معناست که معنای یک
کلمه یا سخن به زمینه کاربردش وابسته است. سخن ها فقط درباره چیزی نیستند بلکه چیزی
را نیز انجام می دهند. یک سخن تا حدی متشکل از عمل سخن گفتن است. این دو مفهوم
ابزارهایی هستند که بدان وسیله جامعه شناسان پدیده شناس و روش شناسان مردمی درک می
کنند که چگونه واقعیت اجتماعی و زندگی روزمره در گفت وگو و کنش متقابل ساخته می
شوند....
تفسیرگرایی از نظر جامعه شناسی معرفت *
تفسیرگرایی از نظرجامعه شناسی معرفت به سه دسته تقسیم میشود:۱) تفسیرگرایی امریکایی ۲) تفسیرگرایی اروپایی ۳) تفسیرگرایی آلمانی که تفسیرگرایی اروپایی و آلمانی در مقابل تفسیرگرایی امریکایی قرار میگیرد. تفسیرگرایی اروپایی و آلمانی نیز ازلحاظ جامعه شناسی معرفت با یکدیگر تفاوتهایی دارند. تفسیرگرایی اروپایی انسان را مجاز به کنش می داند تا بتواند با سیستم جامعه سازگار شود. در تفسیرگرایی اروپایی، رابطه بین کنش و ساختار رابطهای انطباق گرایانه و انسجام گرایانه است. علت آن هم وضعیت حکومتی در اروپا میباشد. البته نکته مهم این است که وبر با اینکه جامعه شناسی آلمانی است، تفسیرگرایی او اروپایی است. اما آلمان با اینکه کشوری اروپایی است، تفسیرگرایی آن ویژگیهای خاص خود را دارد. آلمانها به دلیل تضاد گرایی، استبداد پادشاهی، دیکتاتوری شدید و عواملی از این قبیل، انبوه مردم را خاموش پنداشته و قشر روشنفکر را کنشگر می دانند. اما درامریکا که بر خلاف اروپا همه مردم از مهاجرین بودند، مردم باید سازمانهای اجتماعی و فرهنگ را به وجود میآوردند. به وجود آمدن سازمانهای اجتماعی و فرهنگ تنها با کنش جمعی امکان پذیر است. ولی در اروپا نهادهایی ازپیش تعیین شده وجود داشت که افراد باید با آن انطباق پیدا میکردند. این نهادها در طول تاریخ برای اروپا به وجود آمده بود. ولی امریکا از این تاریخ بی بهره بود. شخصیتهای اصلی امریکایی مید، بلومر و گافمن هستند. مهمترین مفهوم در تفسیرگرایی کنش است و بزرگترین اشتباه در مورد این واژه، تصور فردی بودن آن در همه زمانها است. به نظر بلومر تفاوتی میان کنش پیوسته و کنش نمادی وجود دارد. مهمترین مفهومی که کنش پیوسته و نمادی را میتواند توضیح دهد، مفهوم خود است....
نظریه کارکردگرایی ساختاری
نظریه کارکردگرایی ساختاری(ساختی) یکی از عمدهترین نظریهها پس از شکلگیری جامعهشناسی است. این نظریه تمایز دهنده دوره کلاسیک جامعهشناسی با دوره مدرن است و به طور عمده از گرایشی کلی به سوی تحلیل کارکردگرایانه در قرن 19 نشأت میگیرد. کارکردگرایی ساختاری از رهیافتی بهره میبرد که جامعه را شامل نظامی از اجزاء مختلف به هم پیوسته میداند که ساختارهای گوناگون را شکل میدهند و هر کدام کارکردی خاص در کل نظام دارند. کارکردگرایی ساختاری ریشه در آثار کنت، اسپنسر، دورکیم و تعلق آنها به ارگانیسم، نیازهای اجتماعی، ساختارها و کارکردها دارد. کارکردگرایی، ریشه در تشبیه اندامهای اوایل قرن نوزدهم دارد و کهنترین دیدگاه مفهومی در جامعهشناسی است و تا زمانهای اخیر دیدگاه مسلط در این علم بود.
کارکردگرایان بر سهم عناصر اجتماعی – فرهنگی در حفظ یک کل سیستمی جامعتر، اغلب اوقات به مفهومسازی نیازها یا ضرورتهای اجتماعی مبادرت ورزیدند.
به عبارتی آراء آنها عبارت است از:
1) جامعه یک نظام در نظر گرفته میشود که دارای نیازها و ضرورتهایی است که میبایست برآورده شوند؛ تا بقاء جامعه را تضمین کنند.
2) با الهام از تکامل، آنها معتقدند نظامها دارای نیازها و ضرورتها و دارای حالات بهنجار و بیمارگون هستند، لذا به تعادل و ایستایی نظام اشاره میکنند.
3) جامعه وقتی یک نظام در نظر گرفته شد،مرکب از اجزای مرتبط تلقی میشود و در تحلیل اجزاء مرتبط، و اینکه چگونه این اجزاء مرتبط ضرورتهای کلهای سیستمی را برآورده و بدین ترتیب بهنجاری یا تعادل نظام را حفظ میکنند، در کانون توجه قرار میگیرد.
4) اجزای مرتبط چون مشخصاً در ارتباط با حفظ و یک کل سیستمی در نظر گرفته میشدند، از این رو تحلیل علی اغلب مبهم میگردد و در تکرارهای معلوم و غایتشناسیهای غیر منطقی فرو میغلطد (والبته تفاوتهایریزی بین کاردگرایی پارسونر و مرتنی وجود دارد)
ساختارگرایی
شیوهای برای اندیشیدن است که به تجزیه و تحلیل سیستمهای عمده با استفاده از بررسی ساز و کارها و عناصر تشکیلدهنده آن میپردازد. به لحاظ ماهیتی ساختارگرایی بیش از کارکرد به ژرفای ساختار بها میدهد و در بسیاری از موارد، مشابه دیدگاه مارکس و فروید است. این آیین فکری در نیمه دوم قرن بیستم در قلمرو فلسفه و علوم انسانی پدید آمد و سرچشمه تأثیرات فراوانی شد. همه ساختارگرایان متفقالقول هستند که پدیدارهای اجتماعی و فرهنگی رویدادهای واجد معنا هستند و در نتیجه دلالتهای آنها باید در مرکز پژوهش قرار گیرد. از این رو در تحلیل ساختاری بر مجموعه مناسبات میان اجزای هر ساختار در هر پدیدار تاکید میشود. با شناخت این مناسبات درون ساختاری است که یک پدیدار معنا پیدا میکند. ساختارگرایی از نظام نشانهای زبان آغاز میکند. اما فرهنگ نیز میتواند به مثابه دستگاهی سرشار از نشانهها مورد تحلیل ساختاری واقع شود. ساختارگرایی برای تحلیل هر پدیده فرهنگی و اجتماعی پیشنهاد میکند که نخست تفاوتهای درونی و صوری میان اجزای یک پدیده را که موجب ایجاد اشکال متفاوت آن پدیده از نظر معناهای فرهنگی میشود را بررسی کنیم. عناصر فرهنگی به خودی خود از الگوهایی ساختاری تشکیل یافتهاند و ظاهری بیمعنا دارند و تنها بررسی مناسبات، تفاوتها و تقابلهاست که به آنها معنا میبخشد.
نظریه کارکردگرایی ساختاری
در زمینهای وسیعتر یعنی تحت مجموعه نظریههای توافق قابل بحث و بررسی است. نظریههای توافق، ارزشها و هنجارهای مشترک را برای جامعه، بنیادی میانگارند و بر نظم اجتماعی مبتنی بر توافقهای صنفی تاکید میورزند و نیز دگرگونی اجتماعی را دارای آهنگی کند و سامانمند میدانند و البته میتوان این بحث را به یونان باستان و افلاطون، طرفدار توافق کشاند.
کارکردگرایی ساختاری از جهتی به نیازهای کنشگران یا اجتماع و از طرفی به ساختار و سازمان توجه دارد.
انواع کارکردگرایی ساختار
آبرهامسون(1978) سه نوع کارکردگرایی ساختاری را برمیشمارد.
1) کارکردگرایی ساختاری مزدگرایانه؛ که در آن بر نیازهای کنشگران و انواع ساختارهای بزرگی مثل نهادهای اجتماعی و ارزشهای فرهنگی و ... اشاره میشود که به عنوان پاسخهای کارکردی به این نیازها پدیدار میشوند، تاکید میشود.
2) کارکردگرایی فیمابین؛ که در آن بر روابط اجتماعی، ویژه مکانیسمهایی که برای سازگاری پافشاریهای موجود در این رابطه به کار برده میشوند، تاکید میگردد.
3) کارکردگرایی اجتماعی؛ که بیشتر به ساختارهای اجتماعی و نهادهای پهن دامنه جامعه، روابط داخلی میان آنها و نیز تاثیرهای مقید کننده آنها روی کنشگان توجه دارد.
سه جامعهشناس کلاسیک اسپنسر، کنت و دورکیم بر این نظریه بیش از همه تاکید داشتند
دورکیم درباره ساختارها و کارکردها و رابطهشان با نیازهای جامعه، نظریات گوناگونی را بر حسب کارکردگرایی ساختاری مطرح کرد.
آنچه مد نظر او بود اینکه در بررسی علتهای اجتماعی باید توجه کرد که یک ساختار معین چگونه به وجود آمده و چرا یک چنین صورتی به خود گرفته است و اما بر عکس در بررسی کارکردهای اجتماعی باید توجه کرد که یک ساختار معین چه نیازی را برای یک نظام گستردهتر برآورده. کارگرایان ساختاری به ویژه کاردگرایان اجتماعی، رهیافت کلان را در بررسی پدیدههای اجتماعی پذیرفتهاند. آنها بر کل نظام اجتماعی و تاثیر اجزای آن(به ویژه ساختارها و نهادهای اجتماعی) بر کل، تاکید میورزند. آنها برای اجزای نظام در تداوم عملکرد کل نظام، نقش مثبتی قائلند. آنها اجزای نظام و نیز کل نظام را در یک حالت توازن در نظر میگیرند، چنان که دگرگونی در یک جزء به دگرگونی در اجزای دیگر میانجامد. هر چند که کارکردگرایی ساختاری یک چشمانداز توازنی را میپذیرد اما لزوماً یک دیدگاه ایستا به شمار نمیآید.
پیشفرضهای کارکردگرایی
سهم پارسونز در شکلگیری کارکردگرایی ساختاری بیش از سایرین است. وی با تکیه بر پیشفرضهای مطرح شده در زیر به طرح نظریه کارکردگرایی ساختی پرداخته است:
1. سیستم اجتماعی یک کل دارای بخشهای مرتبط با یکدیگر، از قبیل سازمانها و نهادهای اجتماعی است؛
2. سیستم اجتماعی دارای حیات و در حال استمرار و بقاست؛
3. سیستم اجتماعی به گونهای طراحی شده که امکان ارتباط با سیستمهای دیگر را داشته باشد؛
4. سیستم اجتماعی با مشکلاتی از قبیل نیازها یا درخواستهایی روبروست که موجب بقا و ادامه حیات سیستمها میشوند؛
5. سیستم اجتماعی دارای خصوصیات نظم و تعادل است و اجزای آن به یکدیگر وابستهاند؛
6. ثبات و تغییر در آن توأمان است؛
7. سیستمها به واسطه شرایط محیطی محدود میشوند.
پارسونز معتقد است کارکرد، مجموعه فعالیتهایی است که در جهت برآوردن یک نیاز یا نیازهای نظام انجام میگیرد. وی با این تعریف معتقد است 4 تکلیف برای همه نظامها ضرورت دارد:
1. تطبیق(Adaptation)؛ هر نظامی باید خودش را با موقعیتی که در آن قرار گرفته تطبیق دهد؛
2. دستیابی به هدف(Goal Attainment)؛ یک نظام باید هدفهای اصلیاش را تعیین کند و به آنها دست یابد؛
3. یکپارچگی و انسجام(Integration)؛ هر نظامی باید روابط متقابل میان اجزایش را تنظیم کرده و به رابطه میان چهار تکلیف کارکردیاش نیز انسجام ببخشد؛
4. پایداری(Latency)؛ هر نظامی باید انگیزشهای افراد و الگوهای فرهنگی آفریننده و نگهدارنده این انگیزشها را ایجاد، نگهداری و تجدید کند.
این چهار تکلیف با چهار نظام کنش، «سیستم زیستی» از طریق سازگاری و تغییر شکل جهان خارجی، «سیستم شخصیتی» از طریق تعیین هدف نظام و بسیج منافع برای دستیابی به آنها، «سیستم اجتماعی» از طریق کارکرد یکپارچگی و «سیستم فرهنگی» که از طریق وضوحبخشی به اهداف و ارائه الگوهای فرهنگی، پایداری را ایجاد میکنند، رابطه دارد.
اصول انتقادی مرتون
با اینکه پارسونز مهمترین نظریهپرداز کارکردگرایی ساختی است؛ اما شاگردش مرتون تنها نویسنده بیانیه مهم در مورد کارکردگرایی ساختاری در جامعهشناسی است. سه اصل مورد انتقاد مرتون که در تحلیل پیشینیان بود، عبارتند از:
1. وحدت کارکردی؛ وی معتقد است وحدت کارکردی فقط در مورد جوامع کوچک ابتدایی درست است و نباید به جوامع بزرگ تعمیم داد؛
2. شمول عام؛ یعنی همه صور فرهنگی و اجتماعی، کارکرد مثبت دارند؛
3. گریزناپذیری کارکردها؛ در اینجا مرتون اصطلاح کژکارکرد و کارکرد منفی برخی ساختارها و رسوم را بیان میدارد. بر اساس این اصل، نه تنها همه جنبههای معیار جامعه کارکرد مثبت دارند؛ بلکه ضرورت دارند.
مرتون معتقد است باید آمادگی پذیرش این واقعیت را داشته باشیم که شقوق ساختاری و کارکردی گوناگون دیگری را میتوان در داخل جامعه پیدا کرد.
کارکردگرایان ساختاری پیش از مرتون بر کارکردهای یک ساختار یا نهاد تأکید میورزیدند؛ اما مرتون معتقد است، باید بر کارکردهای اجتماعی تأکید شود تا انگیزههای فردی. به عقیده مرتون کارکردها عبارتند از عملکردهایی که تطبیق با سازگاری یک نظام اجتماعی را امکانپذیر میسازند.
وی معتقد است باید کژکارکردها و بدکارکردها نیز در نظر گرفته شوند و همچنین کارکردگرایان ساختی نه تنها باید به کارکردهای آشکار(نیتمند) بلکه باید به کارکردهای پنهانی(غیر نیتمند) نیز بپردازند. همچنین وی برخلاف کارکردگرایان ساختاری پیش از خود که کل جامعه را مورد تحلیل قرار میدادند معتقد است در تحلیل کارکردی باید میان سطوح مختلف جامعه تفاوت قایل شد زیرا یک ساختار میتواند بخشی از جامعه کارکرد مثبت و برای برخی دیگری کارکرد منفی یا کثرکارکرد داشته باشد.
انتقادات
1. از نظر ذاتی، نظریه دارای بینشی غیر تاریخی است؛ پدیدها بدون زمینههای تاریخی مورد توجه قرار گرفتهاند؛ محافظهکارانه است و به توصیه وضعیت موجود میپردازد؛
2. از نظر منطقی و روشی، کارکردگرایان به جامعه واقعی و ملموس توجه ندارند و به جای آن به نظامهای انتزاعی میپردازند؛
3. از نظر فراگیری و جهان شمولی، کارکردگرایان ساختی معتقدند نظریهی واحدی وجود دارد که با آن میتوان همه تاریخ را مورد تحلیل قرار داد؛ اما در واقع امر چنین نیست. منتقدان چنین طرح فراگیری را توهمی بیش نمیدانند و معتقدند که جامعهشناسی باید نظریههایش محدود به یک دوره تاریخی با دامنه متوسط باشد؛
4. نظریه، توان مقابله با تقابل را ندارد زیرا هدف اصلی آن انسجام و سازگاری است؛
5. نظریه، به کنشگر کمتر توجه کرده و در مقابل، بیشتر به ساخت اجتماعی و عناصر ساختی پرداخته است.
منابع
1. ریتزر، جورج؛ نظریه جامعهشناسی در دوران معاصر، محسن ثلاثی، تهران، علمی، چاپ چهارم، 1379،ص119تا122 و ص178تا185.
2. آزادارمکی، تقی؛ نظریههای جامعهشناسی، تهران، سروش، 1381، چاپ دوم، ص27،52،57 و 58.
3. ج گرب، ادوارد؛ نابرابری اجتماعی دیدگاههای نظریهپردازان کلاسیک و معاصر، محمد سیاهپوش و احمدرضا غرویزاد، تهران، معاصر، 1373، چاپ اول، ص120 و 128.
4) ترنر، جاناتان؛ ساخت نظریه جامعهشناختی، لهسائیزاده، شیراز، 1372، چاپ اول،31،30،42
به نام رب جلیل